در دست گلي دارم، اينبار که ميآيم
کآنرا به تو بسپارم، اينبار که ميآيم
در بسته نخواهد ماند، بگذار کليدش را
در دست تو بسپارم، اينبار که ميآيم
هم هرکس و هرچيز ، جز عشق تو پالودهست
از صفحهي پندارم، اينبار که ميآيم
خواهي اگر سنجي، ميسنج که جز مهرت
از هرچه سبکبارم، اينبار که ميآيم
سقفام ندهي باري، جايي بسپار، آري
در سايهي ديوارم، اينبار که ميآيم
باور کن از آن تصوير، آن خستگي، آن تخدير
بيزارم و بيزارم، اينبار که ميآيم
ديروز بهل جانا! با تو همه از فردا
يک سينه سخن دارم، اينبار که ميآيم
شعر از : حسين منزوي
از دوست گرامي عليرضا کرمانی بابت نوشتن اين شعر ممنونم.
وضعيت پيچيده اي برايم بوجود امده. آدم طوطي مسلکي داستان هايم را کپي مي کند و با کمي تغيير اين طرف آن طرف مي خواند و تشويق می شود. يا بايد اصلا به جمع هاي ادبي نروم يا اينکه هيچ چيزي نخوانم. راه ديگري هم هست؟!
البته چون خیلی عصبانی ام دارم داستانی درباره آدم طوطی مسلک می نويسم.
سلام . این طوطی های شیرین سخن فقط در حوزهء شعر و داستان و ادبیات
نیستند . قلمروی فعالیت آنها بسیار گسترده است . جالب اینکه گاه فراموش
می کنند چه را از که گرفته اند! با جملهء خودم بنده را نقد می کنند!!!
طوطی:
در دست کپی دارم / هر بار که می آیم !
اندیشه ای تهی دارم / زیرا که کپی کارم !
: )
سلام و تاسف بخاطر پیش آمد چنین دردسری. سلول عزیز گفتنی ها را گفتند و برای ما چیزی باقی نگذاشتند به جز:
درست است که انجام چنین کارهایی به هر دلیلی و عنوانی که باشد محکوم است ، ولی از یک جهت برای من جای خوشحالی دارد (یعنی تمام سعی ام را می کنم تا در یک لیوان کاملا خالی دنبال قطره ای حتی آب برای توجیه بگردم!) آنهم اینکه :
اگر چنین آدمی با تقلید از نوشته های شما بقول خودتان این طرف و آن طرف تشویق می شود ، یعنی باید خیلی به نوشته هایتان افتخار کنید و سوای ناراحتی پیش آمده برای شما، جدی تر از قبل به کارتان ادامه دهید . آدمهای طوطی مسلک ممکن است برای مدتی بتوانند با دسترنج دیگران اینطرف و آنطرف بروند ولی نهایتا از ادامه این بازی باز خواهند ماند چون نه به قواعد بازی آشنایی دارند و نه استعداد بازی کردن را. لطفا به این یک قطره باقیمانده در لیوان آب نگاه کنید و به کارتان ادامه دهید .
ممنون
(از این آیکون خنده بلد نیستم اینجا بگذارم لطفا آنرا هم تجسم کنید!!)
درود. یعنی چی؟! برید تو روش یه لبخندی بزنید که حس بهتری بهش دست دهد از کارش! نمیدانم سریال شهریار را می دیدید یا نه من چند قسمتی دیدم البته نمی دونم تمام شده یا نه. رفته بود یک جایی که بابایی شعرهای او را می خواند آن هم غلط و می گفت شهریار است شهریار رفت پیشش نشست و گفت استاد شهریار چیزی برایتان بخوانم (می بخشید شاید کمی تحریف کنم درست یادم نیست) گفت بخون و او شعری خواند و استاد جعلی پرسید از کیست؟ گفت از خود شما استاد!!! گفتم شما هم بروید یک لبخندی بزنید بلکه شرمش آمد.
سلام بانی . ممنون که دلگرمی می دهی. بله درسته اینطور بازی ها همیشگی نیست. باید نادیده گرفت و چاره ای نیست. اما اینکه کپی میکند و تشویق می شود دلیل بر خوب بودن نوشته نیست فقط چون از او بعیده تشویقش می کنند ! راستی چه عجب یادمان کردی؟ همیشه از این پست ها بگذارم بلکه راهتان را کج کنید.
/سورا جان سلام. من هم شهریار را فقط گاهی دیدم . اوایل خیلی خوب بود اما بعد دیگه خیلی اه و ناله شد و مدام سرفه های دوستش …. دیگه ندیدم. اما آن قسمتی که نوشتی را من هم دیدم و کلی خندیدم. اما در مورد من که نه شهریارم و نه معروف و دلم به چند خط ناقابل خوش است خیلی دلچرکین شدم . شاید این هم قسمتی از کار است و باید تحمل کرد.
دریای عزیز متاسفانه و متاسفانه از این اتفاقات هست و بدتر اینکه کاری هم نمی شود کرد فقط اگر لازم است لبخندی زد بگویم باز داستانهایت را داری مال من در کام÷یوتر بود و رفت
یاد عزیز سلام. خیلی متاسفم که برخی از نوشته هایت پاک شده و برخی ویرایش هایت از بین رفته اما مطمئنم باز هم می تونی حتی زیباتر و بیشتر از قبل بنویسی . طرح ها هر گز از ذهن آدم پاک نمی شه. مهم همونه. سعی کن نامید نباشی و حتما حتما دوباره شروع کن.