نوامبر 2, 2009 بدست freegreenbird
(1)
درست یک سال پیش، وقتی ناشری نشسته بود آن طرف میز و من این طرف ، پرسید:» دیگه چی کار می کنید؟» گفتم: «دارم داستان بلند می نویسم. « با نیشخندی گفت: » کی به کیه ! «
جا خوردم:
گفتم: » بله؟! «
گفت: » گفتم کی به کیه «
خندیدم.
از خودم پرسیدم » من کی ام؟»
(2)وقتی تیراژ کتاب را گفتند، پرسیدم چرا این قدر کم؟ کارمند ی گفت: » ما فلان کتاب را 3000 نسخه چاپ می کنیم نه این جور کتاب را» گفتم:» این کتاب رو خوندید؟»
گفت:» نه من وقت ندارم بخونم. «
خندیدم.
(3)
دیروز کتابم را بردم پیش استادی مهربان، مردی فوق العاده. کسی شبیه … استادی پیر و خمیده و پر از دانش و معرفت … خوتان تجسم کنید. اول مجموعه ام را دادم. به به گفت و ورق زد و … ابراز لطف. بعد داستان بلندم را از توی کیف درآوردم و دادم بخواند. کمی فکر کرد و گفت : «دوستی دارم که خیلی ژولیده است، لات آسمان جُل و … یک روز از توی کیفش یک نمایش نامه درآورد داد دستم. خودش نوشته بود….تعجب کردم… عالی بود…آدم گاهی تعجب می کند…» خندیدم. تا کلید را توی در انداختم و امدم تو رفتم سراغ آینه و خودم را خوب نگاه کردم.
(4)
عصر رفتم کتابفروشی ، دیدم مجموعه ام را گذاشته. با کتابفروش کمی حرف زدیم و بعد گفتم » شما کتاب رو خوندید؟» گفت:» نه! من هر کتابی رو نمی خونم» گفتم » آهان!»
فروشنده دانشجوی بیست و دو یا بیست و سه ساله ای بود. خندیدم.
(5)
می گم «کتابم توزیع نشده. فقط یکی دو جا دارن! «
می گن » کتابت رو نشون بده ، هر جا خواستن بگو براشون بفرستیم»
» یعنی کتاب رو دستم بگیرم برم مشتری پیدا کنم؟!»
» آره دیگه»
«مگه چیپس و پفکه یا دستمال کاغذی؟!»
«بخوای فروش بره همینه»
بخندم یا گریه کنم؟!
*
دیروز پسرم پرسید :» مامان تجربه یعنی چی؟»
این ها رو نوشتم تا چند سال بعد بهش بگم بخونه . تجربه یعنی این ها . یعنی همچین تو این دنیا حالت جا بیاد که نتونی جُم بخوری.