(1)
درست یک سال پیش، وقتی ناشری نشسته بود آن طرف میز و من این طرف ، پرسید:” دیگه چی کار می کنید؟” گفتم: “دارم داستان بلند می نویسم. “ با نیشخندی گفت: ” کی به کیه ! “
جا خوردم:
گفتم: ” بله؟! “
گفت: ” گفتم کی به کیه “
خندیدم.
از خودم پرسیدم ” من کی ام؟”
(2)وقتی تیراژ کتاب را گفتند، پرسیدم چرا این قدر کم؟ کارمند ی گفت: ” ما فلان کتاب را 3000 نسخه چاپ می کنیم نه این جور کتاب را” گفتم:” این کتاب رو خوندید؟”
گفت:” نه من وقت ندارم بخونم. “
خندیدم.
(3)
دیروز کتابم را بردم پیش استادی مهربان، مردی فوق العاده. کسی شبیه … استادی پیر و خمیده و پر از دانش و معرفت … خوتان تجسم کنید. اول مجموعه ام را دادم. به به گفت و ورق زد و … ابراز لطف. بعد داستان بلندم را از توی کیف درآوردم و دادم بخواند. کمی فکر کرد و گفت : “دوستی دارم که خیلی ژولیده است، لات آسمان جُل و … یک روز از توی کیفش یک نمایش نامه درآورد داد دستم. خودش نوشته بود….تعجب کردم… عالی بود…آدم گاهی تعجب می کند…” خندیدم. تا کلید را توی در انداختم و امدم تو رفتم سراغ آینه و خودم را خوب نگاه کردم.
(4)
عصر رفتم کتابفروشی ، دیدم مجموعه ام را گذاشته. با کتابفروش کمی حرف زدیم و بعد گفتم ” شما کتاب رو خوندید؟” گفت:” نه! من هر کتابی رو نمی خونم” گفتم ” آهان!”
فروشنده دانشجوی بیست و دو یا بیست و سه ساله ای بود. خندیدم.
(5)
می گم “کتابم توزیع نشده. فقط یکی دو جا دارن! “
می گن ” کتابت رو نشون بده ، هر جا خواستن بگو براشون بفرستیم”
” یعنی کتاب رو دستم بگیرم برم مشتری پیدا کنم؟!”
” آره دیگه”
“مگه چیپس و پفکه یا دستمال کاغذی؟!”
“بخوای فروش بره همینه”
بخندم یا گریه کنم؟!
*
دیروز پسرم پرسید :” مامان تجربه یعنی چی؟”
این ها رو نوشتم تا چند سال بعد بهش بگم بخونه . تجربه یعنی این ها . یعنی همچین تو این دنیا حالت جا بیاد که نتونی جُم بخوری.

